تبليغاتX
تلواسه های ماه تی تی

 

!!!!!!!!!!!!!!!!!

اين علامت هاي تعجب يعني عجب آرامشي؟

از من ب ع ي د ه ....

!!!!!!!!!!!!!!!!

اي همه آرامشم از ؟؟؟

چه خوبه آرامشت مربوط به بود و نبود هيچ عامل خارجي اي نباشه....

***

انگار خيلي هم راست نگفتم

ای معجزه‌ی خاموش/ یه حادثه روشن شو

یه لحظه فقط یه آه/ هم‌جنس شکفتن شو

باز هم چيزي مرا ياد كسي ... كسي كه...

باز هم هيچ چيز مرا ياد كسي... كسي كه....

 

 

+ نوشته شده در شنبه 15 تیر1387ساعت 22:18 توسط ماه تی تی |

 

يكي بود يكي نبود. يكي بود هيچكس نبود... يك حواي زيباي تنها بود توي كلبه  بهشتي ... كه نه حوا بود نه زيبا بود نه بهشت... فقط تنها بود و فقط كلبه بود... تنهايي كه فكر نمي كرد، نمي خنديد، دوست نداشت، كلمه نمي دانست...

ديروز نبود... شنبه سه شنبه هيچ شنبه اي نبود.  فردا نبود و فقط امروز تهي ...

تنها بود اما بود... آشنا نبود... بيگانه هم... هيچ... هيچ...

شب. صبح. صبح. شب...ساعت هاي دقيقه نما... دقيقه هاي كش آمده... ساعت و روز بود اما رونده....

تنها بود اما بود...

***

و يك روز، روز شد انگار... و انگار همان روز بود .... تنها همان روز، بود.... و روز آمد و انگار پنج شنبه بود...

 تنها گريه كرد... و بهشت هم انگار.... وقتي كه باران آمد... و صداي پا... صداي كسي كه ...

سلام حواي زيبا

كسي كه آدم بود.... و تنها، انگار او...

و حوا شد... زيبا شد... خنديد... كلمه آمد... شعر آمد... و آدم انگار همه بود. آدم انگار بهشت ، انگار حوا بود... و آدم كلمه شد... نگاه شد... صدا... لبخند...موسيقي... شعر... رقص... و هوا آدم بود... و نگاه آدم بود... و باران بود... باران... باران مهربان...

ديروز نبود... امروز بود... فردا بود... شنبه تا پنج شنبه...

رنگ بود.. صورتي.. آبي ... زرد ... طلايي... طلايي

 

حوا طلايي بود... طلايي رنگ...

***

جمعه بود... جمعه صبح... روز هفتم... روز هبوط...صبح بوي شب مي داد...

بوي هبوط... و حوا ....

يكي نبود... يكي نبود... هيچكس نبود... يك حواي زيباي تنها كه ديگر زيبا نبود... اما يادش بود زيبايي را... و يادش بود آدم را... و يادش بود خنده را... شنبه ها را سه شنبه ها را... و يادش بود طلايي رنگ دلتنگ را...  و فقط حوا بود و كلمه...

جمعه بود انگار هر روز ... جمعه هبوط... حوا گريه كرد... بهشت هم انگار... كلمه هم انگار... و باران نيامد... و آدم... آدمي كه هبوط كرد...

اي طلايي رنگ

اي تو را چشمان من دلتنگ

كاش با من مهربان بودي...

 

پ.ن:

نظرات اين پست را براي آدم بگذاريد...كه نمي خواند.

 

 

 

 

+ نوشته شده در جمعه 14 تیر1387ساعت 0:2 توسط ماه تی تی |

چهارشنبه ظهر. ساعت 2. ميام خونه. دايي جان ناپلئون رفته رو اعصابم. هوا همچنان خاك و گرم. دلم مي خواد به هيچي فكر نكنم. ناهار مي خورم باقي حليم بادمجان را با نون و به اين فكر نمي كنم كه تو رژيم نون نبود و حليم بادمجون. و بعد يه نخ سيگار به اين فكر نميكنم كه هر نخ سيگار بعد وعده غذايي مساوي با 20 نخ. و فكر نمي كنم كه خواب بعد از غذا رفلاكس مياره.... اتاق خواب هنوز گرمه. ميام توي حال پتو و بالش و شروع ميكنم به ادامه داستان ميرمهنا... و مي خوابم... موبايل را سايلنت مي كنم. چشم كه باز مي كنم هوا تاريك شده. بابا هميشه مي گه خوب نيست تا غروب بخوابي و من باز فكر نمي كنم....و فكر نمي كنم كه چه دلتنگم....

دوباره داستان ميرمهنا ... و خانه شلوغ.... ظرفهاي نشسته و هيچ ايرادي ندارد به اندازه همه ليوانهاي كثيف، نسكافه خورده باشي و زير سيگاري پر شده باشد و تو ساعتها منتظر مي ماني و هيچ چراغي روشن نمي شود براي كلامي...

ساعت 1 شب ... نت را قطع مي كنم .... شبكه 1 انگار مراد بيك داره ... اما نداره داستان سقوط هواپيماي ...

تلويزيون خاموش.... و داستان ميرمهنا...

دم صبح... موبايل را خاموش مي كنم و فكر نمي كنم به دايي جان ناپلئون و پدر خوانده و مادر خوانده و اينكه تاب مهربانيشان را ندارم... و؟... ؟... موبايل را روي همه خاموش مي كنم و به خودم قول مي دهم بي تفاوت باشم....و بي ساعت مي خوابم تا هر وقت فردا كه شد هيچ ايرادي ندارد.....

 

***

صبح پنج شنبه... چشم كه باز مي كنم انگار ساعت 1 است... 2 است... ديشب به خودم قول داده ام كه موبايل خاموش تا شنبه... از دست همه... تهران مي دونن تلفن وصله و بقيه ... بگذار دو روزي گم شوم...

و به سياره تنهاي خودم پناهنده...

ساعت يك ربع مانده به ده صبح... اولين لرزه هاي قول.... روشنش مي كنم خبري نيست.... كاري ندارم.... چرا دارم اما بي خيال ظرفهاي نشسته... لباسها... غبار روي وسايل و جارو... دوباره دراز مي كشم و داستان مير مهنا.... خاموشش مي كنم...

حالا ساعت يك ربع به دوازده... حوصله ام از خواب سر رفته... روشنش مي كنم.... ناگهان چه زود...

من مي بازم... دلم برنده هميشه اين بازي است و ...

باشد...

مي خواهم با خودم مهربان باشم... از پريروز هوس چلوكباب كردم...مردم از غذاهاي سرد و تكراري... زنگ مي زنم رستوران... و در همين حين پدر خوانده و مادر خوانده.... من حوصله ندارم... دلم مي خواهد امروز و فردا خانه باشم... از دروغ بدم مي آيد و دروغ مي گويم... و دلشان را مي شكنم... و من چه بدم... و فكر مي كنم همينقدر كه من بدم كسي با من...

اشكال ندارد... امروز شيطان به من اجازه خودخواهي داده...

تا عصر تو وبم يا ول مي چرخم... يا مير مهنا مي خوانم و به عشق كريم خان فكر مي كنم به شاخه نبات بيمارش... و آدم تكثير مي شود.......

ساعت 6 مي شه ... بايد براي سفر بليط بگيرم.... بايد به زور اين ماه تي تي تنبل را از روي صندلي بلند كنم.... و مي روم...

دلم مي خواهد اين مسير گلستان تا اول نادري كش بيايد... دلم براي ماشين سواري تنگ شده حتي توي اين هواي داغ خاكي....

بليط نيست... حالا جواب دوست منتظر را كي بده؟؟؟؟؟

ميام فلكه شهدا.... بازار كاوه.... اينبار مي رم توش خفه مي شم از بوي ماهي و ميگو.... ياد پنج شنبه مي افتم اولين پنج شنبه و سبزي خورشتي و باران... اون سمت بازار بعد از خيابون امام بازار عبدالحميد... بهش مي گن بازار عرب ها... ياد خيار چمبر مي افتم... يه زن عرب بساط پهن كرده كنار دهها زن عرب ديگه... و صدهاشون كه توي بازار هاي اهواز به جاي مردهاي عرب كار مي كنن... و مردهاي عرب زن مي گيرن پشت سر هم و زن هاي عرب كار مي كنن...كار كار كار... با لباسهاي سياه بلند... با عباي سياه... با بسته هاي روي سر...

يادم مياد بحث ناجوري كه ديروز با همكار عرب هم اتاقيمون داشتيم كه اصرار بي اندازه داشت بر برتري مرد و من باز هم ديدم فكر با مدرك تحصيلي فوق ليسانس عمران هم تغيير نمي كند... و مي گفت زن ها نصف مردها مي فهمند و اسلام اين حق را براي مردها قايل شده كه دوتا سه تا چهار تا زن بگيرن و به شرط اينكه عدالت را بينشون رعايت كنند و از ما انكار... و از او اصرار بر صيغه و .... حال من به هم مي خورد از افكار اين مردك ديوانه.... بيچاره زنش...

بگذريم... زدم جاده خاكي....

خيار چمبر مي خرم 2 كيلو.... و شليل و سيب... سيب گلاب حوا... و مي گويم حوا و باز يادم به طلايي مي افتد... و بازار عرب ها كه هر چه طلا و طلايي و زلم زيمبو مي خواهي اينجا مي يابي....

سلام... ساتن طلايي.

سلام پارچه طلايي ساده....

و همه گيپورو حرير منجوق پولكدار....

سلام پارچه طلايي ساده...

و يه ويسكوز خيلي قشنگ... خيلي طلايي...

دو متر مي گيرم.... براي روي روميزي زرشكي... و اين طلايي و طلايي رنگ مرا مي كشد از دلتنگي....دلم مي خواست مي شد كفني طلايي براي خدم بدوزم و بخوابم.. خوابي طولاني تا جهنم حوا... تا بهشت آدم...

و طلايي همه جا منتشر مي شود....

و آدم همه جا تكثير مي شود...

و ادم را همه جا مي بينم....

و آدم را مي بينم... توي همه ماشينها... پشت همه چراغ قرمزها...

و حوا دوباره هواي آدم را به دلش دارد... و حوا هميشه دلتنگ است.... اما امروز سبك دلتنگ است....

مادر خوانده و پدر خوانده را در كمال قساوت قلب مي پيچاند...بازي را به دايي جان ناپلئون مي بازد... خيار چنبرهاي شسته... شليل... سيب... ليمو... زرد آلو... آلو... خربزه... براي مهماني كه نمي آيد ....

امروز به اندازه همه عمرش نه گفته... نه امشب نه.... بگذاريد امشب هم حوا تنها باشد... باز هم هايده مي خواند... سيگار... قهوه... لاك نارنجي.... صندلهاي نقره اي.... رژ نارنجي... بلوز نارنجي... امشب حوا زيباست و تنها.... تنها و سبك... سبك و ارام....

آدم را به بهشت بخشيد و خود را به سرنوشت....

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 13 تیر1387ساعت 23:7 توسط ماه تی تی |

 

تمام زيبايي اين وبلاگ را مديون لطف و زحمات و حسن سليقه كوروشم. ازت متشكرم.

از علي . آ متشكرم به خاطر طراحي زيباي وبلاگ قبلي كه واقعا آن عكس ماه را دوست داشته و دارم. متشكرم ازت.

تمام اين وبلاگ را با همه حسها و كلمه ها تقديم مي كنم به طلايي رنگ دورم كه شعر را در من مي جوشاند و كلمه را به باورم مي كشاند و خود نمي خواند...

به چه زبان به آزارت نيايم

كه دوستت دارم

و تو

نشنوي...؟!

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 12 تیر1387ساعت 0:1 توسط ماه تی تی

 

نمي شود بهار

چهار فصل كوچه همسايه

و اينجا

ترك بخورد ثانيه هاي زني

در تردد هر شب يلدا

تا ساعت هاي ۲ مرداد

اينجا

غروب هاي غمگين نارنجي

درختهاي كوچه مي لرزند

و باد

سرگردان تر از خيال ها و خاطره ها

به ياد نخواهد آورد

خش خش برگ هاي رقصنده را

در آن بهشت چهارسو بن بست.

تيرهاي چراغ برق فرصت نمي كنند قد بكشند

پابه پاي پيچك ها و نيلوفرهاي تو

آنجا كه  زني

فرصت نمي كند گلدان آب بدهد

نيلوفر بچيند

و صداي تو را قاب بگيرد

بهار زنداني....

من صداي قدم هاي تو را مي شناسم

 كه مي خواستي

دستم را نگيري

اولين شب يلدا

و از آن بزرگراه تاريك و شلوغ

رد نكني و بگذاري...

نفرين به آن سوي بزرگراه...

پيچك هاي رونده ديگر

قد نخواهند كشيد من و تو را

تا بالاترين چراغ...

ساعت هاي ۲ مرداد هميشه نحسند...

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه 11 تیر1387ساعت 22:16 توسط ماه تی تی |

 

اي شعرهاي من

سروده و ناسروده

سلطنت شما را ترديدي نيست

اگر او به تنهايي

خواننده شما باد!

شاملو

 

فعلا سلام بي خداحافظ

 

+ نوشته شده در سه شنبه 11 تیر1387ساعت 15:0 توسط ماه تی تی |

سلام به همه دوستان

لطفا وبلاگ منو به اسم تلواسه هاي ماه تي تي لينك كنيد به جز برادران سلطاني و سعيد باباوند و بقيه دوستان دفتر شعر جوان...

+ نوشته شده در دوشنبه 10 تیر1387ساعت 10:1 توسط ماه تی تی

 

جاي خالي دستهاي تو

نخ نخ سيگار

رنگ رنگ قلم....

روزي دوباره منتشرم خواهي كرد

وقتي كه خاكستر شده ام

بي تو......

 

+ نوشته شده در یکشنبه 9 تیر1387ساعت 11:15 توسط ماه تی تی |

 

نقطه هاي چليپا را مي ماني

نشسته بر كرسي دلم...

تنها با تو خوانا مي شود

اين سطرهاي شكسته...

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 5 تیر1387ساعت 8:14 توسط ماه تی تی |

روزت ....مبارك...امروز يا كدام فردا ؟كدام روز، روز من خواهد بود؟

نه به نام ، که به حقيقت....

آنروز كه ديگر قيمت جانم نيم قيمت جان پسر بچه اي حتي نباشد. آنروز كه بي اذن شوهر توانستم از خانه بيرون بروم.. آن روز كه بهای سير كردن فرزندم از جان شير بها نباشد آنروز که حق انتخاب داشتم براي ماندن و نماندن...آنروز که لباس سفید عروسیم گور آرزوهایم نبود از اجبار تن دادن به سالاریهای جامعه... آنروز كه از هراس بيوه شدن ننگ تحقير را به جان نخريدم... آنروز که بهای تزویج و تفویضم به دیگری مهری نبود به سکه و ...و تمام اعتبارم به اینده شماره های کم و زیادش... و چه سود... آنروز كه نيم سهم نبردم... آنروز که مادر بودنم هویت داشت و بچه هایم بعد از شوهرم سهم من بود...  آنروز كه شاهد بودنم قبول باشد... آنروز كه نه به زيباييم... نه به اندامم... نه به غمزه چشمم ، حركت تنم... نه به ظرافت هاي از بين رفتني نگاهم كنند... آنروز كه باور كنند كمتر از ديگران نمي انديشم.. شعورم كمتر نيست... عقلم نيمه نيست... آنروز كه به فضا رفتنم شگفتي نباشد... رتبه علميم شگفتي نباشد... آنروز كه اوج سرسختي و توانم مرا به مردي نرساند... آنروز كه باور عاطفه و احساس، دوگانه باشد و هر مردي چون خودش بگريد نه چون من....آنروز كه براي اثبات بودنم و گرفتن حق زندگي ديگر تلاشي نكنم...آنروز كه... تو بگو زخمي قرن هاي متمادي غارنشيني عهد عتيق تا روشنفكري و حق دادن عتيق... 

آن روز ، روز من است... چه به زنده بودنم چه به مرگ..

پس به من نگو روزت مبارك... اين روزها هيچكدام روز من نيست.....

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه 3 تیر1387ساعت 10:58 توسط ماه تی تی |

 

وقتی که آمدی

نه از باد

نه از برگهای زرد این گلدان

نه از غبار پراکنده در فضا...

از ستاره ها بپرس

نشان صندلهای نقره ای زنی

که با آهنگ رفته گامهایت

تا جهنم رقصید....

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 29 خرداد1387ساعت 6:38 توسط ماه تی تی |

سیگار

موبایل

اینترنت

خاموش

پيدا نمي شود انگار

دختر هزاره سوم

چشمهایت را باز کن

من کولیم را ندیده ای؟؟؟؟

 

+ نوشته شده در یکشنبه 26 خرداد1387ساعت 9:41 توسط ماه تی تی |

 

از زندگی از اینهمه تکرار خسته ام

از های و هوی کوچه و بازار خسته ام

دلگیرم از ستاره و آزرده ام ز ماه

امشب دگر ز هر که و هر کار خسته ام

دلخسته سوی خانه تن خسته می کشم

آوخ کزین حصار دل آزار خسته ام

از او که گفت یار تو هستم ولی نبود

از خود که بی شکیبم و بی یار خسته ام

تنها و دل گرفته و بیزار و بیامید

از حال من مپرس که بسیار خسته ام...

محمدعلی بهمنی

+ نوشته شده در پنجشنبه 23 خرداد1387ساعت 0:4 توسط ماه تی تی |

 

آمدنت را نمي دانستم رفتني

و رفتنت را ...!

انگار به بي نهايت مي رسند خيابانهاي يك طرفه

و ازدحام گامهاي خسته و تنها

كه متوقفم مي كنند پشت چراهاي قرمز،

در ابهام انتظاري مه آلود

چشم به راه جاده ها

تا كدام ميدان تو را دور عشق بچرخاند؟؟؟

 

+ نوشته شده در سه شنبه 21 خرداد1387ساعت 22:37 توسط ماه تی تی |

 

در اتاقي كه به اندازه يك تنهايي است

دل من كه به اندازه يك عشق است

به بهانه هاي ساده خوشبختي خود مي نگرد

فروغ

 

پ.ن:

سكوتم را لطفا تحمل كنيد .... كمي بايد خودم بشوم...

 

+ نوشته شده در سه شنبه 21 خرداد1387ساعت 1:7 توسط ماه تی تی |

هر سلام سرآغاز دردناك يك خداحافظي است

(بار ديگر شهري كه دوست مي داشتم ص 20)

 

و اينبار خداحافظي ساكت و آرام نادر ابراهيم بعد از سالها بيماري خاموش.

سلام نادر ابراهيمي را حتما در اتش بدون دود، يك عاشقانه آرام، بار ديگر شهري كه دوست مي داشتم، بر جاده هاي آبي سرخ،چهل نامه کوتاه به همسرم/ يك عاشقانه آرام و تكثير تاسف انگيز پدر بزرگ ديده و خوانده ايد، و خداحافظي اش را شنيده ايد؟ 17 خرداد 87.

 

سكوت سرنوشت انسانهاي بزرگ است و غربت همزاد هميشگي هنر... هنر ناب... كمي سكوت پر هياهويش را مي نيوشيم و براي روح بزرگش آرامش خواستاريم..

 

‹‹ آهنگها تنهايي را تسكين مي دهند، اما تسكين تنهايي، تسكين درد نيست. در كنار بيگانه ها ريستن در ميان بي رنگي و صدا زيستن است. اينك اصوات، بي دليل ترين جاري شدگان در فضا هستند.قتي همه مي گويند، هيچ كس نمي شنود... به خاطر داشته باش! شكوت، اثبات تهي بودن نمي كند. اينك انكه مي گويد تهي است. و رفتگران بي دليل نيست كه شب را انتخاب كرده اند... ››           

  (بار ديگر شهري كه دوست مي داشتم ص 97)

 

 

نمي شود كه تو باشي ، من عاشق تو نباشم

نمي شود كه تو باشي

درست همين طور كه هستي

و من، هزار بار خوبتر از اين نباشم

و باز، هزاربار، عاشق تو نباشم

نمي شود

مي دانم

نمي شود كه بهار از تو سبزتر باشد...

(يك عاشقانه آرام ص 78)

 

 

ما به نهايت احتياج كه مي رسيم به ياد خدا مي افتيم، به اوج معصيت كه مي رسيم به ياد شيطان، و درد انجاست كه در بسياري اوقات، احتياج قرين گناه است. آنوقت با يك زبانمان شيطان را نفرين مي كنيم و با زبان ديگرمان خدا را به ياري مي طلبيم.

در حقيقت، ما، لااقل بسياري از ما، گناهانمان را به اين دليل به گردن شيطان مي اندازيم كه بتوانيم سر بر آستانه خدا بسائيم و از او .... ملتمسانه مدد بخواهيم. سهم عمده اي را كه خود در تباه سازي خويش داريم، انكار مي كنيم. ما اراده به انتخاب بد را يكسره ار آن شيطان قلمداد مي كنيم و گزينش خوب را يكسره محصول خواست خداوند....

تكثير تاسف انگيز پدربزرگ ص 91

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه 19 خرداد1387ساعت 22:22 توسط ماه تی تی |

 

پشت میزها و پنجره ها

دیگر نه پرنده ها از پشت پنجره تو می آیند

و نه پست چی

بگذار نامه هایم زرد شوند

دیگر به رنگ به رنگی این درخت عادت کرده ام

و این سیمها

و شماره های یازده رقمی

که نه دستهایم را به تو می رسانند

نه چشمهایم را...

کدام روز سلام تازه ای است

که شب چشمهایت را نبرده باشد؟ 

+ نوشته شده در یکشنبه 19 خرداد1387ساعت 21:45 توسط ماه تی تی |

 

من از سفز بازگشته ام

سفر از من باز نمي گردد

استاد شمس لنگرودي

سلام به همه دوستان عزيز. ممنون از تمام محبتاتون در مدت سفر من كه سر زديد. به زودي براي سلامي دوباره به همه شما سر مي زدم. كمي فرصت تا گرد از راه رسيدن فرو بنشيند.

+ نوشته شده در شنبه 18 خرداد1387ساعت 23:22 توسط ماه تی تی |

 

حالا که آمده ای

قبول می کنم

دیر زمانی است که کبوترها

در آسمان کلماتمان پرواز نمی کنند..

 

دارم میام. بعد از ظهر آخر. خداحافظ تمام زندگیم... دوست داشتنیهایم ....

سلام تنهایی تمام نشدنی....

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 16 خرداد1387ساعت 17:7 توسط ماه تی تی |

 

رها کن این زن دیوانه را به حال خودش

دلش برای تو و غصه هاش مال خودش

رها کن این زن دیوانه را - که معلوم است-

به دست خو یش کمر بسته بر زوال خودش

زنی که آمده از سرنوشت سیب و فریب

خودش جواب خودش!نه! خودش سوال خودش

زنی که «هیچ مگوی» و زنی که «هیچ مبرس»

زنی مخاطب آوازهای لال خودش

زنی به تردی آئینه ... سنگ تر از سنگ

شبیه بغض هزاران هزار سال خودش

زنی که هیچ به رویای آسمان نرسید

زن پرنده که پوسید زیر بال خودش!

 

شعر از دوست عزیزم فاطمه سالاروند از مجموعه پیغام گیر خاموش

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 15 خرداد1387ساعت 9:17 توسط ماه تی تی |

 

باور کن برایم سخت است بگویم

تو هم انگار دروغ...

اما انگار گفتم...

انگار گفتی....

 

پ.ن:

به خاطر همه دردهای به دل نشسته خود را فراموش خواهم کرد...

باید به خانه برگردم........ انجا راحت تر می شود به خود نگریست و گریست...

 

+ نوشته شده در سه شنبه 14 خرداد1387ساعت 21:16 توسط ماه تی تی |

تصویر در قصیده


غم ازدرون مرا متلاشی کرد
کاهیده قطره قطره تنم در زلال اشک
من پیشرفت کاهش جان را درون دل
احساس می کنم
احساس می کنم که تو بخشیده ای به من
این پرشکوه جوشش پر شوکت غرور
در من نه انتظار و نه امیدی
امید بازگشت تو ؟
بی حاصل
من از تو بی نیازتر از مردگان گور
دیگر به من مبخش
احساس دوست داشتن جاودانه را
با سکر بی خیالی
اعصاب خویش را
تخدیر می کنم
من قامت بلند تو را در قصیده ای
با نقش قلب سنگ تصویر می کنم

 

ایمان به بازگشت

 
محبوب خوب من
من عازم نبردم
گفتی وداع ؟
هرگز
دشمن وداع آخر خود را
بایست کرده باشد
من از نبرد پیش تو بر می گردم

 

****

بی تو با تو
آن روز با تو بودم
امروز بی توام
آن روز که با تو بودم
بی تو بودم
امروز که بی توام با توام

 

پ.ن:

این انتخابهای زیبا از دوستی است بی نهایت دوست ........

 

+ نوشته شده در دوشنبه 13 خرداد1387ساعت 14:24 توسط ماه تی تی |

 

شب های زیبا و آرام خانه پدری

هنوز آسمان اینجا شبهای بهاری ابر است

و ستاره ها در آسمان

هنوز از پنجره می شود حیاط را دید

و شکفتن یاس انگوریها ی بنفش خانه همسایه را بر دیوار

و به یاد آورد دخترکی را که در این کوچه بن بست بزرگ شد

تمام این ۲۰ سال را در این خانه

و بازهم دلم برای خودم تنگ میشود

خانه من کدام است؟؟؟؟

 

 ***********

در رهگذار باد
بعد از تو در شبان تیره و تار من
دیگر چگونه ماه
آوازهای طرح جاری نورش را
تکرار می کند
بعد از تو من چگونه
این آتش نهفته به جان را
خاموش میکنم ؟
این سینه سوز درد نهان را
بعد از تو من چگونه فراموش میکنم ؟
من با امید مهر تو پیوسته زیستم
بعد از تو ؟
این مباد
که بعد از تو نیستم
بعد از تو آفتاب سیاه است
دیگر مرا به خلوت خاص تو راه نیست
بعد از تو
درآسمان زندگیم مهر و ماه نیست
بعد از من آسمان آبی است
آبی مثل همیشه
آبی

حمید مصدق

+ نوشته شده در یکشنبه 12 خرداد1387ساعت 0:51 توسط ماه تی تی |

 

سفر، عبور، توقف

سفر توقف كوتاهي است

براي زنده شدن...

 

درهاي بسته خانه تنهاييها را مي گشايم. و سفر آغاز مي شود... باز مي گردم با سلامي ديگر با شما

سلام بي خداحافظ

 

پ.ن:

شعر از شاعر مهربانيها استاد عبدالملكيان

ممنونم از شيرين نازنين مهربانم به خاطر ناگهان زيبايش...

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 9 خرداد1387ساعت 12:44 توسط ماه تی تی |

 

وقتی تو نیستی

شادی کلام نا مفهومی است

و دوستت می دارم رازی است

که در میان حنجره ام دق می کند

وقتی تو نیستی

من فکر می کنم تو

آنقدر مهربانی که توپهای کوچک بازی

تصویرهای صامت دیوار

و اجتماع شیشه ای فنجانها حتا

از دوری تو رنج می برند

و من چگونه بی تو نگیرد دلم؟

اینجا که ساعت و

آئینه و

هوا

به تو معتادند؟

.

.

.

وقتی تو باز می گردی

کوچکترین ستاره چشمم خورشید است...

 

شعر از استاد حسین منزوی

پ.ن:

بقیه شعر را به صورت کامل از مجموعه حنجره زخمی تغزل بخوانید. بسیار زیباست.

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 8 خرداد1387ساعت 2:5 توسط ماه تی تی |

 

به اندازه تمام شعرهاي نگفته خودم

به اندازه تمام حرفهاي در دل مانده تو

به اندازه همه بوسه هايي كه بر لبانت ماند

و به اندازه همين دو قدم تا آخر دنيا

كه از تو دورم

ساكتم....

حرفهايم را ديگر از نگاهم بخوان

اگر مجال چشم بر چشم نظر انداختنمان باشد...

مي داني

آخر ما 

جرم عاشقانه اي هستيم...

 

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه 6 خرداد1387ساعت 9:23 توسط ماه تی تی |

 

داشتن عشق تو شيرين است

اما شيريني لحظه  مرگ  هنگام داشتن دردهاي وحشتناك

*****

درد را به جان می خرم برای تو.... تنها....

*****

تنهایت می گذارم که تنها نباشی....

دارم سعی می کنم خودخواه نباشم...

و برای تو می شود از خود گذشت...

تنها....

*****

درد تو به جان خریدم و دم نزدم.

درمان تو را ندیدم و دم نزدم...

دلم برای آن شیرین ترین لحظه تنگ شده.... شیرینی مرگ هنگام دردهای وحشتناک

*****

سلام زیباترین درد... درد زیبای من... سلام و برای همیشه بی خداحافظ...

 

+ نوشته شده در شنبه 4 خرداد1387ساعت 8:5 توسط ماه تی تی |

 

گاهي چه غروب طولاني مي شود. نه شب مي شود نه صبح...... دلم عجيب گرفته. تنهايي خنجر به سينه ام مي زنه..... ديوارهاي دور نزديك مي شوند و لحظه هاي كشدار تمامي ندارند.... چرا تمام كلمه ها ساكتند؟؟؟؟؟؟

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 1 خرداد1387ساعت 20:15 توسط ماه تی تی

 

دستهایم کوچک بود

برای چیدن آن سیب

که هیچ بزرگی نفهمیده بود

 

*

بزرگ می شدم

ولی نه مثل آنها

کسی که سیب را خواهد چید

 

*

بزرگ شدم

آنقدر که فهمیدم آنها هم...

حالا

از تمام کودکیم کوچکترم....

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 1 خرداد1387ساعت 18:28 توسط ماه تی تی |

 

 

تنها ده سال به پيامبريم مانده

بگذار به حرايم بروم

اين مردم سنگهايشان را از پيش مي فرستند

براي پاهاي پياده من

حرفهايم را در قراني نخواهم زد

براي تاقچه ها

كلام ساده من در نگاهي جاري است

و چشمهاي اين مردم دوخته به بي نگاهي لات و عزا

علي بر شانه هايم نيست...

از آدم تا محمد تنهاست

بگذار به حرايم بروم

تنها ده سال تا پيامبري ساكتم باقي است

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه 29 اردیبهشت1387ساعت 22:11 توسط ماه تی تی |